امشب اولین شبی هست که قراره بطور مستقل تو خونه ی خودم بخوابم...
یه یه سالی اوضاع خیلی درهم برهم و یا به قولی آرنجی بود برا من... الان نسبتا روبه راه شده خیلی چیزا... اگه مدرک اجازه ی کار که خیلی وقته منتظرشم هم بیاد، دیگه تقریبا میشه گفت که ری استارت زندگیم زده میشه.
خونه ای که توش هستم، با اینکه قدیمیه و ظاهر خیلی رو به راهی نداره، ولی دوسش دارم، مخصوصا با توجه به اینکه دستم تو دکوراسیون و وسایل خونه با حساب بودجه ای که دارم، بازه...
فکر کنم با مسیر و سرعتی که تو مرتب کردن و سرو سامون دادن به خونه و زندگیم در پیش گرفتم، از هفته ی دیگه، اونی میشه که می خوام.
خیلی خیلی خسته ام... بدنم هم از شدت کارایی که این چند روز کردم، درد می کنه، ولی هر چی که هست شیرینه.
این لحظه رو با آبجویی که کنارمه و مبلی که روش خوابیدم، در این پست به یادگار میسپارم...
خیلی برات خوشحالم
ReplyDelete