از بچگی، یعنی از وقتی که یادم میاد، هر وقت که نماز می خوندم یا دعا می کردم، یه جمله ای داشتم که به طور ناخودآگاه یا کلیشه وار بیان میشد... اونم اینکه: "خدایا، تو درسام کمکم کن..." معمولا این جمله یه سری جملات دیگه رو هم در پس و پیسش داشت.
فردا اولین روز کاریمه... اولین روز کاری به عنوان یه کارمند فول تایم، و نه یه دانش آموز، دانشجو و حتی کارآموز... نه اینکه حالا اتفاق خیلی مهمی باشه ها... نه
ولی خب یکی از هدف های من از این وبلاگ همین ثبت و حفظ کردن لحظات، احساسات یا افکار، و خاطراتمه...
تو این بازه ی حدودا یک ساله از عمرم، از سپتامبر 2010 تا ژوئن 2011، که یه جورایی خیلی بازه ی عجیب غریب و دور از انتظاری بود برا من، شاید خیلی از این خاطرات و احساسات رو نشد که اینجا بیارم..از احساسات و افکاری که در مورد خیلی ها هی تو ذهنم چرخیدن و چرخیدن...
کمه کمش همین بازه ی دو ماهه که تو ونکوور بودم و وقتم به خونه گشتن، کار پیدا کردن، اینترویو، سریال دیدن، خرید و خیلی کارای دیگه گذشت...نشد که زیاد بنویسم
خیلی به حاشیه نرم... الان که آرومم، ولی یه یک ساعت پیش یه حس نسبتا عجیب داشتم که توام بود با استرس از کار و اینکه چه جوری پیش خواهد رفت، آرامش از داشتن کار بعد از این همه اتفاق و نگرانی ها، و همین طور حسه یه آغاز... یه آغاز کاملا جدید و نو از زندگی... از مسیر زندگی.. مسیری که معلوم نیست به کجا میرسه، مسیری که معلوم نیست دسته منه یا نه، مسیری که معلوم نیست اصلا هدفی توش هست یا نه.. ولی هر چی که هست، من خواسته یا به اجبار، واردش دارم میشم...
صرف نظر از هر هدف و معنی که این مسیر داره، امیدوارم و دعا می کنم که به خوبی پیش بره...
امروز دیدم که شاید دیگه نباید اون دعای 10 15 ساله رو تکرار کنم، بلکه از این به بعد باید بگم:
"خدایا، تو کارم کمکم کن.. کمکم کن موفق باشم..."
مبارکه امیر جون. با آرزوی موفقیت های بیشتر و بهتر :)
ReplyDelete