چقدر امشب سنگینه...
یکی از سنگین ترین شبها رو دارم، شاید البته زور الکل هست که بهم چربیده و مثل یه بار سنگین اومده و فشارش رو تو ذهنم حس می کنم...
از این شبا همه داشتن، شبایی که با خودت تو جنگی.. جنگ با خودت.. اینکه چی هستی، چی بودی، چه جوری باید باشی یا نباشی... سنگینیش و حس می کنی؟ نمیگم اندازه ی من، اندازه ی خودت...
جنگیدن با خودت از همه چی بدتره... می دونی چرا؟
چون وقتی با روزگار، با آدمای دیگه، با اتفاقات بد یا نیفتاده می جنگی، یا زور اون بیشتره یا تو... نتیجه از خیلی زودش واضح تر میشه... یا میبازی یا میبری.. لااقل مسیرت معلومه...
ولی وقتی که با خودت در میفتی... اون وقت همه چی برابره...
هر کاری بکنی که بخوای ببری یا ببازی، خودت هم همون کار رو می کنه...
و اون وقته که این سنگینی ادامه پیدا میکنه..
شاید تا ابد !
پی نوشت: دلو زدم به دریا و این پی نوشت رو نوشتم... حسم موقع نوشتن این پست، خیلی خیلی غمناکتر از حسی هست که موقع خوندنش دست میده..
و اینجاست که سیگار و تاریکی و خواب میشن مرهم
0 نظر:
Post a Comment