خب، زندگی نسبتا خیلی خوب داره بر طبق روال جدیدی که در ذهنم ازش شکل گرفته، پیش میره و این خیلی خوبه. دقیقا این قضیه که بفهمی و درک کنی که در زمان حال چه جوری داره لحظه هات میگذرن و یه جورایی حال رو دریابی، خیلی چیزا رو برای آدم (لااقل برای من) عوض می کنه
.خیلی دوست دارم این لحظه هایی که برام دارن میگذرن رو بنویسم ولی بعضی وقت ها تنبلی، بعضی وقتها هم این فکر که شاید لزومی نداره این رو بنویسی، مانع از نوشتنم میشن
الان چند وقتی میشه که از ویکند هام و روزهای هفته ام خوب استفاده می کنم و سعی می کنم که حس کنم که در حال جریان دارم
کارهای اقامتم ظاهرا قراره به مشکل بر بخورن ولی اصلا دوست ندارم به این قضایا فکر کنم، و یه جورایی ترجیح میدم که هر جور دلش می خواد پیش بره، مخصوصا اینکه قضیه خیلی کوتاهی از من نبوده... حالا دعا کنین (اگه نخواستین، آرزو کنین) که کارهاش درست شه و مشکلی پیش نیاد
این چند وقت، یه بدیه روزای دوشنبه برا من، خستگی ناشی از فعالیت زیاد تو ویکند شده... یکی نیست بگه، پسر جون، یه خرده یواش تر... چه خبرته همش اینور اونور
ولی از این حرفها که بگذریم... در وضعیت عجیبی به سر میبرم(میبریم). خیلی چیزها رو که شاید عجیب، شاید ناخوشایند، شاید غیر منتظره، شاید جدید و خیلی شایدهای دیگه... رو دارم(داریم) تجربه می کنم(می کنیم
0 نظر:
Post a Comment